هانی در سفر به ترکیه-استانبول

20 تیر با مامان و بابایی از شیراز به استانبول عازم سفر شدیم اونم بدون هیام
برای هممون ؛ نبود هیامی آزاد دهندست ؛بخصوص برای من
موقع خداحافظی هیام نمیدونست کجا داریم میریم و از نظر اون خونه بابابزرگ براش از همه مسافرت ها لذت بخش تره ولی من از ناراحتی اینکه نمی تونست با ما بیاد گریه کردم
البته ناگفته نماند که دو دقیقه بعد موقعی که میخواستیم هیام رو خونه بابابزرگ ببریم توی ماشین سر اسباب بازی دعوامون شد
صد البته که همه این دعواها نمک زندگی خواهر و برادریه![]()

پرواز نیمه شب بود و من توی مسیر همش خواب بودم ![]()

رسیدیم هتل![]()

موقع ورود به هتل این گربه ناز نازی چشمو گرفت![]()


بابایی اومد صرافی و من و مامانی از فرصت استفاده کردیم و هی عکس گرفتیم![]()






اومدیم مرکز خرید ونیزیا ؛ خیلی زیبا بود![]()


عشقمی تووو قلبمی توووو همه دنیامی مهربون![]()

































سوار شدیم بریم ویالن از شانس بدمون تا ساعت 11 اتوبوس حرکت نمی کرد و منم اعصابم خورد شد![]()
و به مامانم گفتم ولش کن بریم یه جایه دیگه ![]()
خداییش این اتوبوس های دو طبقشون که روباز هستن خیلی باحال بود![]()

اومدیم شنبه بازار پر از میوه های رنگارنگ![]()




























عشق کی بودی توووو![]()
![]()


همونطور که توی این دوتا عکس میبینید ؛داداشیم همش کنارمه
انگلی بردز زیبای من همه مسافرتها باهام هست![]()



























وقتی برگشتیم خاله میگفت هیام همش اسم منو میاورده و دلش خیلی برام تنگ شده بود![]()
![]()



هانی در سفر به ترکیه-استانبول 
